X
تبلیغات
رایتل
شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1392

زن زیادی


هرچه فکرکردم دیدم دیگر نمیتوانم به خانه پدرم برگردم .با این آبروریزی! با این افتضاح! بعد از اینکه سی و چهار سال نانش را خورده ام و گوشه خانه اش نشسته ام! همینطور می رفتم و فکر می کردم . مگر آدم چرا دیوانه می شود؟ چرا خودش را توی آب انبار می اندازد؟ یا چرا تریاک می خورد؟ خدا آن روزرا نیاورد.ولی نمی دانید دیشب و پریشب به من چه ها گذشت. داشتم خفه می شدم.هرشب ده بار آمدم توی حیاط. ده بار رفتم روی پشت بام. چه قدر گریه کردم؟ خدا می داند. ولی مگر راحت شدم! حتی گریه هم راحتم نکرد.آدم این حرف ها را برای که بگوید؟ این حرف ها را اگر آدم برای کسی نگوید ، دلش می ترکد.
چه طور می شود تحمل کرد. که پس از سی و چهار سال ماندن در خانه پدر ، سر چهل روز ، آدم را دوباره برش گردانند. و باز بیخ ریش بابا ببندند ؟ حالا که مردم این حرف ها را می زنند ، چرا خودم نزنم؟ خدایا خودت شاهدی که من تقصیری نداشتم . آخر من چه تقصیری داشتم؟حتی یک جفت جوراب بی قابلیت هم نخواستم که برایم بخرد. خود از خدا بی خبرش ، از همه چیزم خبر داشت. می دانست چند سالم است. یک بار هم سرورویم را دیده بود. پدرم برایش گفته بود یک بار دیدن حلال است . از قضیه موی سرم هم با خبر بود. تازه مگر خودش چه دسته گلی بود . یک آدم شل بد ترکیب ریشو. با آن عینک کلفت و دسته آهنی اش. و با آن دماغ گنده توی صورتش . خدایا تو هم اگر از او بگذری ، من نمی گذرم. آخر من که کاغذ فدایت شوم ننوشته بودم. همه چیز راهم که خودش می دانست . پس چرا این بلا را سر من آورد ؟ پس چرا این افتضاح را سر من در آورد ؟ خدایا از او نگذر. خود لعنتی اش چهار بار پیش پدرم آمده بود و پایش را توی یک کفش کرده بود . خدا لعنت کند باعث و بانی را . خود لعنتی اش باعث و بانی بود.


بخشی از داستان زن زیادی-جلال آل احمد