X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 8 دی‌ماه سال 1392

چند روایت معتبر درباره ی دوزخ


نه ناگهانی نبود.یعنی فکر نمی کنم ناگهانی بود.می گن ذره ذره اتفاق می افته.برای من هم ذره ذره اتفاق افتاد.این که چی شد و چرا از اون جا سردرآوردم خیلی مهم نیست.مهم اینه که شد و اتفاق افتاد. پوری خاک بر سر همیشه می گه خواست خداست که این طوری شدیم. می گه همه چی خواست خداست.اما من فکر نمی کنم خواست خدا باشه.البته خواست من هم نبود.خواست هیشکی نبود.گمونم وقتی قراره اتفاق بیفته لابد می افته دیگه.شاید هم پوری راست می گه.چه می دونم.عقلم قد نمی ده.می فهمید که چی می گم؟

از شونزده سالگی یا پونزده سالگی شروع شد.اولی یه مرد عوضی کله تاس بود.چاق بود و تاس.گفت:"چند؟" خودم تا حالا هزار بار این سوال رو از این و اون کرده بودم.وقتی می خواستم روسری بخرم مثلا.یا وقتی یه جفت دمپایی روفرشی بر می داشتم.یا وقتی چشمم می افتاد به یه لیوان خوشگل.من عاشق لیوانم.دوست دارم هر بار با یه لیوان آب بخورم.البته تا وقتی براق باشه.بعد می اندازمش دور.خونه که بودم شاید صد تا لیوان داشتم.سبز،زرد،قرمز،لیمویی،شیشه ای، ملامین،پلاستیکی،کوچیک،بزرگ،جیبی،تاشو،ارزون،گرون.هرجوری.این جا فقط هفت تا دارم.یعنی نه تا بودن.یکیش رو پوران خاک بر سر شکست.بنفشه رو هم سودی برد واسه خودش.گفت نمی دم.گفت عاشق رنگ بنفشه.گفتم:"ببرش،سگ خور."

مرتیکه زن داشت و سه تا بچه....



تهران در بعد از ظهر - چند روایت معتبر درباره ی دوزخ - مصطفی مستور